نشریه دولت پژوهی یک نشریه با داوری بسته و دوسو ناشناس و با دسترسی آزاد است که از سوی دانشگاه علّامه طباطبائی به عنوان دانشگاه پیشرو در علوم انسانی و اجتماعی در ایران و با همکاری انجمن علمی علوم سیاسی ایران و قطب علمی دولت پژوهی منتشر میشود. این نشریه به منظور فراهم نمودن محیط فکری برای پژوهشگران ملّی و بینالمللی با تمرکز بر مباحث علوم سیاسی پایهگذاری شده است. این نشریه در پاسخ به پیشرفتهای صورت گرفته در حوزه مطالعات دولت انتشار یافته و هدف آن انتشار مقالات با کیفیت که یافته های مرتبط با موضوعات مهم علوم سیاسی را گزارش میدهند میباشد.
به منظور دسترسی آسان و جهانی به آخرین یافتههای پژوهشی، این نشریه به عنوان یک نشریه دسترسی-آزاد پایه گذاری شده است و تمام مراحل اشاره شده برای چاپ مقاله از سوی انتشارات دانشگاه علّامه طباطبائی پشتیبانی مالی میشود.
نشریه دولت پژوهی به دو صورت چاپی و آنلاین منتشر می شود.
در سامانه فصلنامه در هنگام بارگذاری مقاله گزینه ای تحت عنوان "توضیحات" برای نویسندگان محترم در نظر گرفته شده است که در این قسمت میتوانند دلایل مربوط به اصالت پژوهش خود شامل اصالت موضوعی، روش شناختی، زمانی، مکانی، جامعه تحقیق و دستاورد تحقیق را ذکر نمایند. همچنین لازم به ذکر است که فصلنامه دولت پژوهی به منظورصیانت از مالکیت فکری و حقوق مؤلفین و حفظ اعتبار علمی فصلنامه با استفاده از سایتهای مرتبط اقدام به بررسی مقالات دریافتی به منظور پیشگیری از تخلفات پژوهشی استفاده می نماید.
بذل توجه و رعایت نکات فوق الذکر در تدوین و ارسال مقاله توسط نویسندگان محترم، موجب امتنان است.
نشریه مبلغ دو میلیون ریال بابت جبران بخشی از هزینه داوری دریافت می کند و در صورت پذیرفته شدن مقاله مبلغ چهار میلیون ریال بابت بخشی از هزینههای پردازش مقالات از نویسندگان دریافت میگردد، مابقی هزینهها از سوی دانشگاه علامه طباطبائی پشتیبانی مالی می شود.
فصلنامه علمی دولت پژوهی بنا بر رسالت و اهداف خود درنظر دارد شمارههایی از نشریه خود را به چاپ مقالاتی با محورهای ذیل اختصاص دهد. با توجه به اهمیت و اولویت این موضوعات از همه دانشگاهیان و پژوهشگران کشور دعوت میشود مقالههای علمی-پژوهشی خود را از طریق وبسایت نشریه ارسال فرمایند.
لازم به تاکید است که محور همه موضوعات ذیل بایستی «دولت» باشد. به عبارتی دیگر، مساله مقالات ارسالی بایستی نسبت دولت با مسائل و محورهای ذکر شده باشد.
مقالات تک نویسنده استادان و پژوهشگران دکتری که دفاع کردهاند در اولویت انتشار و ارزیابی قرار دارد.
چکیده سازمانهای فرهنگی یکی از مهمترین ابزارهای تحقق اهداف فرهنگی و اجتماعی در جوامع معاصر به شمار میروند و کارآمدی آنها نقش تعیینکنندهای در موفقیت سیاستها و برنامههای فرهنگی دارد. سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران نیز بهعنوان یکی از بزرگترین نهادهای فرهنگی کشور، طی سه دهه گذشته مسئولیت بخش مهمی از فعالیتهای فرهنگی را به عهده داشته است. از این رو، بررسی چالشهای پیش روی این سازمان برای ارتقای اثربخشی آن ضروری به نظر میرسد. پژوهش حاضر با هدف آسیبشناسی سازمان فرهنگی هنری انجامشده و اولویت آن پرداختن به چالشهای سازمان بوده است. این پژوهش از نظر رویکرد، کیفی و از نظر روش، مبتنی بر مصاحبه عمیق و تحلیل مضمون است. دادههای پژوهش از طریق مصاحبه با ۳۲ نفر از مدیران ارشد و پیشین سازمان، مدیران میانی، کارشناسان ستادی و مناطق و نیز صاحبنظران آشنا با سازمان گردآوریشده است. نمونهگیری بهصورت هدفمند و تا دستیابی به اشباع نظری ادامه یافت. پس از پیادهسازی مصاحبهها، دادهها در قالب مضامین پایه، سازمان دهنده و فراگیر تحلیل شدند. یافتهها نشان میدهد که سازمان فرهنگی هنری از ظرفیتهای مهمی همچون شبکه گسترده مراکز فرهنگی، تجربه اجرایی ارزشمند، دسترسی مستقیم به شهروندان و سرمایه انسانی متخصص برخوردار بوده، اما همزمان با چالشهایی نظیر ناپایداری مدیریتی، ضعف انسجام راهبردی، تمرکزگرایی، ناکارآمدی نظام ارزیابی عملکرد، ضعف مدیریت دانش و مسائل مرتبط با منابع انسانی مواجه است. بر اساس نتایج این پژوهش، ارتقای اثربخشی سازمان مستلزم اصلاحات ساختاری، تقویت حکمرانی سازمانی (بجای صرف اداره سازمان) و حرکت بهسوی نتیجه محوری در سیاستگذاری است.
چکیده چگونگی سقوط دولت قدرتمند و بادوام صفویان توسط گروهی شورشی قبیلهای از مهمترین پرسشهای تاریخ ایران است. بهکارگیری چارچوبی نظری که شرایط و انگیزههای بازیگران مختلف جامعه را بهصورت نظاممند در نظر گیرد، برای دستیابی به پاسخی جامع و سازگار به این پرسش بسیار مؤثر است. نظریهی «دولت طبیعی» نورث و همکاران که در آن دولت ائتلافی از قدرتمندان عرصههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که برای تولید رانت و قدرت سیاسی (خشونت) همکاری و بر سر توزیع آنها رقابت میکنند، هم قابلیت تفسیر تحولات تاریخی دارد هم قادر به تبیین رابطه آنها با فرایند توسعه دارد. این مقاله تفسیری از تحولات صفویان بعد از شاهعباس اول (۱۶۲۹-۱۷۲۲) بر مبنای این نظریه از را ارائه میکند؛ بنابراین روش پژوهش کتابخانهای و مبتنی بر تحلیل متون است. از دیدگاه این مقاله بعد از شاهعباس مدتی موازنه منافع و قدرت به نفع دربار (خواجگان)، فقها و تا حدی دیوانیان و به ضرر نظامیان تغییر کرد و نقش شاه عمدتاً به دفاع از دربار و فقها محدود شد. افزایش هزینه دربار و کاهش رانت از عِده و عُده نظامیان کاست و موجب ناامنی، کاهش رانت سرانه اعضا و شکنندگی ائتلاف شد. حمله غلزاییها برای برخی اعضا، نه پایان ائتلاف، بلکه فرصت بازآرایی قدرت تلقی شد. در نتیجه، ائتلاف صفوی که بدون مدافع مانده بود، بهراحتی فروپاشید.باوجود کاهش قدرت ایلات و افزایش تنوع اعضای ائتلاف، دولت صفوی هیچگاه یک «دولت طبیعی پایه» نشد، اما حاکمیت طولانی آنها بر کل سرزمین ایران، تشکیل دولت فراگیر در ایران را تسریع کرد.
چکیده در چند دهه اخیر مقیاس و ماهیت تنش و منازعه عمدتاً از سطح منطقهای و بین کشوری به سطح درون کشوری و محلی تغییر یافته است. روند رو به گسترش منازعات محلی میان قلمروهای سیاسی – اداری در حالی است که یکی از مهمترین مؤلفههای مؤثر بر کاهش و یا تشدید آن، چگونگی مدیریت و سازماندهی سیاسی فضا در قالب تقسیمات کشوری است. با توجه به این امر، در این تحقیق با استفاده از روش توصیفی-تحلیلی و با تکیه بر منابع کتابخانهای به این مسئله پرداخته شد که مدیریت تنشها و منازعات میان قلمروهای سیاسی از چه سازوکاری تبعیت میکند و مبتنی بر چه مؤلفههایی است. نتایج تحقیق نشان داد که مدیریت منازعات میان قلمروهای سیاسی-اداری ابتدا مستلزم شناخت منابع و عوامل ایجاد تنش و منازعه میان واحدهای تقسیماتی و سپس نیازمند ارائه روشها و رویکردهایی جهت کاهش و یا حذف آنها در دو سطح ملی و منطقه ای-محلی است. بر این اساس الگوی مدیریت تنشها و منازعات قلمروهای سیاسی-اداری در قالب ارتباط سیستماتیک عوامل و مؤلفههای مؤثر در کاهش تنش و منازعه باعث پیامدهایی مانند گسترش منافع مشترک و همکاریهای متقابل، گسترش مراودات فرهنگی، خدماترسانی بهینه، افزایش مشارکت ساکنین در امور محلی، توسعه متوازن نواحی، حفاظت از بنیادهای زیستی، تخصیص عادلانه منابع و امکانات، پایداری مرزهای تقسیمات کشوری، تشکل حوزههای عملکردی و شکلگیری قطبهای رشد مبتنی بر تولید تخصصی خواهد شد که در نهایت این امر سبب توسعه همگراییها، گسترش منافع مشترک و کاهش یا رفع تنشها و منازعات میان قلمروهای سیاسی-اداری خواهد شد.
چکیده در حالی که تاثیر فناوری بر اقتصاد سیاسی بینالملل به طور گسترده پژوهش شدهاست، اما درک محیط نوین کنشگری و الگوی روابط کنشگران در بستر توسعه هوش مصنوعی همچنان ناقص است. در این زمینه تأثیرگذاری هوش مصنوعی بر دولتها و کنش گران فراملی یک مسئله اساسی است که نیاز به بررسی علمی دارد. هدف پژوهش کنونی بررسی و تحلیل ابعاد این تأثیرگذاریها است. پرسش اساسی آن است که چگونه هوش مصنوعی میتواند ماهیت کنشگران اقتصاد سیاسی بینالملل بهویژه دولت را تغییر دهد؟ فرضیه پژوهش آن است که هوش مصنوعی محیط نوینی از همکاریها و روابط متداخل و پیچیده میان کنشگران را ایجاد کرده است و عملکرد کنشگران، نه ماهیت آنها را تغییر داده است. پژوهش حاضر از رویکرد توصیفی-تحلیلی بهره برده است تا دادههای پیش و پس از سال 2012 که نقطه عطف توسعه هوش مصنوعی با انقلاب یادگیری عمیق است را طبق 4 شاخصی که بر اساسنظریه وابستگی متقابل پیچیده رابرت کوهن و جوزف نای انتخاب شده است، بررسی نماید. این 4 شاخص شامل تأثیر هوش مصنوعی بر سرشت کنشگران، ظهور کنشگران جدید، اهداف و منافع، و الگوی روابط کنشگران است. یافتههای پژوهش نشان داد که هوش مصنوعی از طریق ایجاد ظرفیتهای نوین برای کنشگران، عملکرد آنها را تغییر داده است. این تغییر موجب ایجاد الگوی نوینی از روابط پیچیده میان کنشگران گردیده است. طبق این الگو، تحول در ماهیت کنشگران به معنای بازتعریف عملکرد کنشگران و روابط پیچیده برای دولتاست که از طریق هوش مصنوعی به تولید ثروت و قدرت مبادرت میورزند.
چکیده مساله برابری که در چند دهه گذشته در کانون مباحث مهمترین فیلسوفان سیاسی و دانشمندان علوم اجتماعی قرار داشته است، چه در سطح واقعیتهای اجتماعی و چه در سطح نظری، مساله درجه اول جامعه ایرانی، نخبگان فکری و دولت جمهوری اسلامی ایران است. هرگونه پیشروی به سوی برابری، نیازمند تئوری یا تئوریهای راهنمای عمل است تا سیاستگذاری و اجرا را جهتمند و ناظر به تحقق برابری و رفع نابرابریها کند. در دوران ما صورتبندیهای تئوریک گوناگونی در جهت حلوفصل نابرابری در سنتهای مختلف فکری عرضه شده است که گفتگو با این سنتهای برابری طلب، راهی کمککننده برای غلبه بر ضعف تئوریک در این عرصه است. با همین هدف در این مقاله آراء تامس نیگل یکی از چهرههای مشهور در سطح جهانی در طرح بحث برابری اما کمتر شناختهشده در جامعه فکری ایران، مورد تأمل و تحلیل قرار میگیرد. در این پژوهش به روش اسنادی وبا بررسی مجموعه مکتوبات نیگل در این حوزه، سه تصور مهم از برابری یعنی تصور مبتنی بر فایده، تصور مبتنی بر حق، تصور مبتنی بر انصاف را از هم متمایز میکنیم. نیگل این سه نوع تصور از برابری را در دو نوع بسیار کلی استدلال عمل محور و پیامدمحور میگنجاند. نیگل مناقشهی اصلی را در این میداند که ما هنوز نتوانستیم بین این دو نوع استدلال نوعی سازگاری ایجاد کنیم و در بنبنیان با هم تعارض دارند.
چکیده این مقاله با هدف تحلیل و تبیین نقش فرمانداریها در توسعه سیاسی در سطح شهرستانهای استان بوشهر به انجام رسیده است. در این پژوهش، تلاش بر این بود، نقش فرمانداریها بهعنوان کارگزاران عالی دولت (و حاکمیت) در سطح مناطق و نواحی، بر شاخصهای پنجگانه موردنظر این پژوهش با بهرهگیری از ابزار پرسشنامه مورد بررسی قرار گیرد. روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی بوده و دادهها به روش پیمایشی گردآوری شده است. برای سنجش پرسشهای پرسشنامه از اعتبار صوری و برای سنجش پایایی آن از روش آلفای کرونباخ، بهره گرفته که پرسشنامه با ضریب اعتباری 907/0 تأیید شد. برای تحلیل دادهها نیز از آزمونهای تی تک نمونهای، تحلیل واریانس و رویکرد مدلسازی معادلات ساختاری واریانس محور و نرمافزار مربوطه (PLS) بهره گرفته شد. گردآوری دادهها نیز با توزیع پرسشنامه میان جامعه آماری، دربرگیرنده 100 نفر از کارکنان فرمانداریهای مورد بررسی، به گونه تمامشماری صورت گرفت. نتایج این مطالعه نشان داد، فرمانداریها با توجه به نقش راهبری خود، بر مقوله توسعه سیاسی و شاخصهای پنجگانه مورد بررسی این پژوهش (کارایی و کارآمدی دولت، مشارکت سیاسی، فعالیت احزاب و تشکلهای سیاسی، فعالیت رسانههای خبری-تحلیلی و حضور زنان در عرصههای سیاسی-اجتماعی) در سطح شهرستانهای استان بوشهر، تأثیر فراوانی دارند. همچنین در ارزیابی صورت گرفته از منظر شاخصهای توسعه سیاسی، فرمانداری عسلویه، به نسبت دیگر فرمانداریهای مورد مطالعه، عملکرد نسبتا بهتری داشته است.
چکیده جنبش مشروطه خواهی در سال1285ه.ش. با ائتلافی از روحانیون و روشنفکران با همراهی توده مردم به ساختار سنتی و استبدادی ایران پس از قرنها خاتمه داد. اما به خاطر فرهنگ سیاسی خاص ایران دولتها و مجالس نتوانستند با یکدیگر کنار بیایند و همواره چالشهای زیادی بین آنها وجود داشت. فرهنگ سیاسی که تمام کارگزاران و نهادهای سیاسی مانند احزاب، مطبوعات را تحت تأثیر قرار داده بود، باعث شد دولتها و مجالس شورای ملی از کارایی و اثربخشی لازم برخوردار نباشند. هدف پژوهش بررسی چالش های دولت ها و مجالس در شورای ملی است. که با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی و براساس منابع آرشیوی و کتابخانه ای به دنبال پاسخگویی به این سؤال اصلی است که فرهنگ سیاسی چه نقش و جایگاهی در چالش بین دولتها و مجالس ایران داشته است؟ یافته ها: پس از مشروطه با روی کار آمدن دولتها و تشکیل مجالس شورای ملی از سال 1285 تا 1304هـ. ش فرهنگ سیاسی نقش مهمی را ایفا کرد و به نوعی همه جنبه های کنش و رفتار کارگزاران سیاسی ایران را در این برهه تحت تاثیر قرار داد. عوامل فرهنگ سیاسی که در اقتدارگرایی، تهمت و بدبینی، منفعت طلبی، افراط و تفریط و سطحی نگری به قوانین نمود داشت در چالش و واگرایی بین روابط دولتها و مجالس تاثیر گذار بود. از مهمترین نتایج و پیامدهای فرهنگ سیاسی، سقوط پی در پی کابینه ها بود تا جایی که در طی 20 سال 60 کابینه تشکیل گردید و به طور میانگین هر کدام 3 ماه بر مسند قدرت بودهاند.
چکیده فروغی یکی از مهمترین روشنفکران ایرانی بود که هم افکار سنجیدهای درباره شکل مناسب دولت در کالبد سیاسی ایران داشت، هم فرصت یافت این نظریات را به کنش سیاسی پیوند بزند. جستار حاضر با روش تحلیلی و توصیفی در چارچوب خوانش موریس باربیه از مفهوم مدرنیته سیاسی در صدد بررسی جایگاه مدرنیته سیاسی در اندیشه سیاسی فروغی است تا دریابد که وی درباره مدرنیته سیاسی چگونه میاندیشید؟ با این توضیح که مدرنیته سیاسی از نظر باربیه بر تکوین دولت سیاسی و لزوم تمایز آن از جامعه مدنی تأکید دارد، بهنحوی که از یک سو مردم همواره قادر باشند صاحبان قدرت خطاپذیر را به شکلی قانونمند، به دور از هرج و مرج نقد کنند و با اتکا به پایگاههای مستقل خویش قدرت سیاسی را مهار کرده و در آن سهیم شوند. از سوی دیگر، آزادی داشته باشند تا استعدادهای خود را پرورش داده و کمال مطلوب خود را دنبال کنند. نتایج پژوهش نشان داد اندیشه فروغی درباره مدرنیته سیاسی را میتوان به دو برهه قبل و بعد از شکست مشروطیت دستهبندی نمود. به این ترتیب که تا قبل از شکست مشروطیت به لزوم ایجاد یک دولت حداقلی و جدایی دولت از جامعه مدنی گرایش داشت. اما، با شکست مشروطه ، اندیشه فروغی به سمت اولویتبخشی به تکوین «دولت مطلقه» با هدف تربیت مردم و ایجاد «ملت» با تأکید بر ایرانیگری به عنوان بستر تحقق مدرنیته سیاسی متمایل شد. البته، به پشتوانه نظریه و کنش او نمیتوان این تغییر اولویت را بهمنزله بیباوری وی به تفکیک پهنه عمومی از خصوصی تلقی کرد
چکیده این پژوهش به بررسی پدیده دوگانگی سیاسی دولت و جامعه با استفاده از رویکرد نظریهپردازی دادهبنیاد و روش اشتراوس و کوربین پرداخته است. دادهها از طریق مصاحبههای عمیق و نیمهساختاریافته با 24 نفر از خبرگان نظری و دانشگاهی در سال 1403 جمعآوری و تحلیل شدهاند. یافتههای تحقیق نشان میدهد که عواملی مانند تعارضات سیاسی تاریخی، بیاعتمادی به نهادهای سیاسی، اختلافات ایدئولوژیک، مداخلات خارجی، ساختارهای اجتماعی-اقتصادی، فرهنگ سیاسی جامعه، فضای رسانهای و اطلاعاتی، فرهنگ خانواده و آموزش از جمله مهمترین عوامل علی و زمینهای دوگانگی سیاسی دولت و جامعه به شمار میآیند. همچنین، نقش اعتراضات اجتماعی، تصمیمگیریهای کلان سیاسی، شبکههای اجتماعی و تغییرات قانونی و حقوقی به عنوان عوامل مداخلهگر، به شدت در تسهیل یا تشدید دوگانگی سیاسی مؤثر است. یافتهها نشان میدهد که پدیده دوگانگی سیاسی دولت و جامعه دو استراتژی پذیرش یا مقاومت را در میان افراد ایجاد کرده است. سرانجام، پیامدهای دوگانگی سیاسی شامل تشدید شکاف اجتماعی و سیاسی، افزایش بیثباتی سیاسی و اقتصادی، افزایش نارضایتی عمومی، افزایش خشونت و درگیریهای اجتماعی، کاهش اعتماد سیاسی، تضعیف همبستگی ملی، افزایش مهاجرت و فرار مغزها است. همچنین، کد هسته برای این پژوهش شکافهای ساختاری و فرهنگی انتخاب شده است که اصلیترین دلیل پدیده دوگانگی سیاسی محسوب میشود. سرانجام، در پایان پس از ارائه پارادایم نظری برگرفتهشده از دادههای پژوهش، توصیههای سیاستی برای کاهش این شکاف سیاسی در کشور ارائه شد.
چکیده چکیده اقتصاد ایران در سالهای پس از انقلاب در مجموع وضعیتی بحرانی داشتهاست. میانگین ناچیز نرخ رشد و ناجیزتر از آن درآمد سرانه، تورم بالا و مستمر، نرخ پایین سرمایهگذاری و تداوم وابستگی به فروش نفت خام، همگی در حالی خود را همچنان نشان میدهد که در طول این سالها چند برنامه بلند مدت و میان مدت برای توسعه اقتصادی و اجتماعی تدوین و تصویب و اجرا شده است. اما هیچ یک از این برنامهها در عمل توفیق چندانی نداشته اند. در این مقاله با بررسی چهار برهه انقلاب-جنگ، سازندگی، اصلاحات و عدالت، تاثیر چرخشهای سیاسی و ایدئولوژیک در رویکردها و سیاستهای اقتصادی اتخاد شده در هر یک از این برههها نشان دادهشد و سپس دستاوردهای هر دوره بر اساس شاخصهای رشد، درآمد سرانه، سرمایهگذاری، اشتغال، تورم و برابری مورد ارزیابی مقایسه ای قرار گرفت. یافتههای مقاله بیانگر آن بود که چرخشهای سیاسی و ایدئولوژیک در هر یک از این برههها به دنبال منازعات میان نیروها و جریانهای رقیب درون حکومت رخ داده و به اتخاد رویکردها و سیاستهای متعارض و متخالف با برهه قبلی منجرشده است. چنین وضعیتی، موجب وقفهها، نوسانها و واگشتهای متعددی در روند تحولات اقتصادی شده که نه فقط مانع انباشت دستاوردهای اقتصادی شده بلکه به تلنبارشدن مشکلات و بحرانها انجامیده است. واژه های کلیدی: چرخشهای سیاسی – ایدئولوژیک، سیاستهای اقتصادی، ایران،
چکیده ارتقای قدرت چین در نظم بینالمللی موجود گمانههای بسیاری را در خصوص رویکرد و نگاه آن به ماهیت نظم بینالمللی مطلوب به وجود آورده است. با توجه به تلاش هر قدرت نوظهور برای انطباق نظم بینالمللی متناسب با منافع و آرمانهای خویش، شناخت رویکرد چین به نظم بینالمللی بهویژه در سده بیست و یکم از اهمیت برخوردار است. این مقاله با بازشناسی مفهوم «هماهنگی» بهعنوان مرکز ثقل نظام فکری و اندیشگی چین، واکاوی چیستی و ماهیت رویکرد چین به نظم بینالمللی را ذیل این مفهوم هدف خود قرار داده است. بر این اساس، این مقاله با طرح این پرسش که نظم بینالمللی چینی ذیل مفهوم هماهنگی چگونه و با چه ماهیت و مختصاتی قابلشناسایی است؟ ضمن نشان دادن برآمدن مفهوم هماهنگی از مهمترین مکاتب فکری چین یعنی کنفوسیوسیم و تائوئیسم بر این نظر است که نظم چینی در بستر سده بیست و یکم فراتر از نگاه یکسانانگار به نظام بینالمللی به دنبال تحقق تعادل و هماهنگیای است که از طریق به رسمیت شناختن تفاوتها حاصل میشود؛ بهبیاندیگر هماهنگی زمانی محقق میشود که تفاوتها پذیرفته شده و همکاری و رقابت محور تعاملات باشد. یافتههای این پژوهش که با روش توصیفی-تبیینی و از دل واکاوی مکاتب فکری چین و مصادیق آن در جهان واقع به دست آمده نشان میدهد که معنای نظم از منظر هماهنگی با آنچه در نظم غربی مدنظر است متفاوت است. به رسمت شناختن تفاوتها، احترام برای ارزشهای دیگری، اصالت همکاری در مقابل تنازع و رقابت از مهمترین ویژگیهای این نظم است.
چکیده امروزه پیشرفتهای فناورانه نیازمند شناخت مؤثرترین روشها و نظامهای سیاستی حکمرانی در سطوح مختلف است. این تغییر پارادایم، اجرای سیاستهای حاکمیتی مؤثر را برای تسهیل یکپارچگی بهینه و ترسیم مسیر توسعه ضروری میسازد. اما این سیاستها صرفاً در سطح تغییر نگاه و یا رویکرد یک سازمان و چگونگی سیاستگذاری دولتها خلاصه نمیشود، بلکه ماهیت دولت را تحت تأثیر قرار خواهند داد. این پژوهش زوایای مختلف حکمرانی دولت را با توجه به شاخصهای گذار به فناوریهای صنعت چهارم بررسی میکند. همچنین با مطالعه موضوعی بیش از هجده سند سیاستی فناورانه در ایالاتمتحده آمریکا، با استفاده از ابزارهای پیشرفته تحلیل متنی و پردازش زبان طبیعی، فراتر از تفاوتهای ظریف پیشرفتهای فناورانه، جنبههای حاکمیتی را مورد پژوهش و تحلیل قرار داده و نشان میدهد اینگونه سیاستگذاری به تدریج کارکرد دولت و شیوههای اعمال حاکمیت را تغییر داده و منشأ تحول شیوههای حکمرانی خواهد بود. هدف اصلی این پژوهش بررسی پویاییهای پیچیده حاکم بر همزیستی مداخلات سیاستی حکمرانی مؤثر در فرآیندهای گذار به فناوریهای صنعت چهارم، با تأکید بر چالشهای چندوجهی است. این پژوهش بهوضوح نشان میدهد که حکمرانی در عصر صنعت چهارم نیازمند درک چندبعدی به جهت قاعده گذاری در تحول نحوه حکمرانی کارکرد دولت است. در واقع، تنها از طریق رویکردهای حکمرانی منعطف، نوآورانه و مسئولانه و درک تحول ماهوی کنش دولتی است که میتوان به موفقیتهای پایدار دست یافت. این تحول را میتوان به عنوان نمونه بارز در گونههای سیاستگذاری و دگرگونی در ماهیت دولت آمریکا مشاهده کرد.
چکیده عدالت اجتماعی در خوانش معاصر به معنای الزام دولت به تضمین دسترسی همگان به حد مشخصی از امکانات است. نظریههای مختلف عدالت اجتماعی در این دریافت مشترکاند که شناسایی چنین تعهدی برای دولت با به رسمیت شناختن حقی برای مداخله در حقوق و آزادیهای اولیه همراه است؛ به نحوی که عدم پذیرش مداخله دولت در آزادیها، سرانجام به نفی سیاستهای بازتوزیعیِ عدالتمحور میانجامد. به هرروی، دولت برای تحقق عدالت اجتماعی ناگزیر به تحدید حقوق و آزادیهای اولیه و به طور خاص مالکیت خواهد بود. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز در خلال اصول مختلف خود از یک سو عدالت اجتماعی را مقصد کلان خود برشمرده و از دیگر سو، حقوق و آزادیهای اولیه را به صورت حداکثری تضمین نموده است. بدین ترتیب، بررسی «تزاحم میان تحقق عدالت اجتماعی با تضمین حداکثری حقوق و آزادیهای اولیه مشروع» مسئله پژوهش حاضر را سامان میبخشد. این نوشتار میکوشد تا با روشی توصیفی-تحلیلی و با رجوع به مبانی کلامی-فقهی قانون اساسی، عامل مشروعیت و ضابطهای برای حل مسئله مذکور بیابد و به این پرسش پاسخ دهد که «آیا دولت میتواند حقوق و آزادیهای اولیه مشروع را به نفع عدالت محدود نماید؟». سرانجام نتایج پژوهش حاکی از آن است که مبتنی بر تقدّم خیر و مصلحت عمومی بر نفع شخصی و نیز شناسایی عدالت اجتماعی بهمثابه ضابطه مفهومی و یکی از ملاکهای تشخیص مصلحت عمومی، میتوان از تقدم عدالت بر حقوق و آزادیها سخن گفت. در این میان، ولایت مطلقه فقیه بهمثابه عاملی برای مشروعیت گذار از وضع بیعدالتی به جامعهای عادلانه نقش ایفا میکند.
چکیده پروسه مدرنیته سیاسی بهموازات تحول در ایدههای بنیادی سیاست (عدالت، آزادی، برابری و..) منجر به اهمیت تجلی اراده عمومی در سازوکار سیاسی شد و چالش مشروعیت بخشی دولتها منجر به برجستهشدن نقش هژمونی اخلاقی سیاسی و اقناع عمومی گردید. سازوکار ایدئولوژیک دولت با فراخوانی هیجانات و عواطف جامعه و همارز کردن معانی مدنظر با دالهای متعالی، موقعیتهای سوژگانی را تثبیت گرداند؛ لذا تألیف موقعیتهای سوژگانی و دلالت مندی میل در پرتو گفتمان و سیطره بخشی آن در بستر ایدئولوژی امری اجتنابناپذیر برای دولتها تلقی میشود. یکی از منافذ اصلی سوژگانی حوزة اخلاقی است و قدرت نیز تلاش مینماید بهواسطه استحاله زنجیره دلالتی عدالت، حقیقت اخلاقی را برساخت نماید که آگاهی اخلاقی و عاطفی سوژه بهنوعی استیضاح شود که انگیزههای کنش نتواند به حس تعهد اخلاقی اجتماعی تجهیز شود. کثرتگرایی پستمدرن با تجسد آرمانهای انسانی و اخلاقی همواره ایده عدالت را بازسازی میکند و در مقابل روند توتالیتاریسم مقاومت دائمی را تألیف میکند. در این مطالعه تلاش شد که هویت مسئلهدار و تأسیسی سوژه را بهموازات ایده عدالت در پرتو هستیشناسی سیاسی و لنز مفهومی لاکلائو و موفه مورد موشکافی قرار گیرد تا امکان پیکربندی سوژه را به مناسبات تحولات معنایی سیاست واکاوی شود. محور این مقاله امکان رهایی بخشی عدالت با توسل به لنز مفهومی لاکلائو و موفه و بهرهمندی از هستیشناسی سیاسی است. از نتایج این مقاله می توان به امکان مقاومت، رهایی بخشی انبساط عدالت، تقویت تعهدات اخلاقی در راستای آگاهی جمعی اشاره کرد، که همین امر کنشگری سیاسی را در برابر قدرت دولت ممکن می کند.
چکیده سیاست مذهبی دولت سلجوقی، بهویژه در عصر ملکشاه، همواره از مباحث مناقشهبرانگیز تاریخ سیاسی ایران اسلامی بوده است. در این میان، رویکرد خواجه نظامالملک به تشیع غالباً یا بهصورت سیاستی مبتنی بر تعصب ضدشیعی تفسیر شده یا با استناد به استمرار حضور شیعیان در ساختار دیوانی، نشانهای از تساهل مذهبی دانسته شده است. این مقاله میکوشد با عبور از این دوگانهی سادهساز، منطق درونی کنش سیاسی خواجه نظامالملک در قبال تشیع امامی و اسماعیلیه را بازخوانی کند.
پژوهش حاضر با بهرهگیری از روش تاریخ اندیشه سیاسی کوئنتین اسکینر انجام شده و متون منسوب به خواجه نظامالملک، بهویژه سیاستنامه، را نه بهعنوان بازتاب باورهای انتزاعی، بلکه بهمثابه کنشهای گفتاری تحلیل میکند که در متن هنجارهای مرسوم، منازعات مذهبی و شرایط سیاسی قرن پنجم هجری شکل گرفتهاند. سؤال اصلی مقاله آن است که خواجه نظامالملک چگونه میان تشیع امامی و اسماعیلیه تمایز نهادی و گفتمانی برقرار کرد و این تمایز چه کارکردی در پروژهی دولتسازی سلجوقی داشت. یافتههای پژوهش نشان میدهد که سیاست خواجه نظامالملک نسبت به تشیع امامی مبتنی بر مهار نهادی و طرد معرفتی، همراه با تساهل اجرایی بود، در حالی که مواجهه با اسماعیلیه ماهیتی امنیتی و حذفگرایانه داشت. مقاله نتیجه میگیرد که این سیاست دوگانه، نه حاصل تعصب صرف مذهبی، بلکه کنشی عقلانی و موقعیتی در چارچوب اندیشه سیاسی سلجوقی بوده است.
چکیده با گذشت زمان و پیچیدهتر شدن جوامع مدرن، مفهوم مشارکت (سیاسی)، ابعاد و سویههای مختلفی یافته و بالتبع جایگاه و ابعاد آن در حوزههای مطالعاتی مختلف از جمله بازاریابی سیاسی دچار تحولات و تطوراتی شده است که بدون در نظرگرفتن این تحولات، هیچگونه تجویزی ممکن نخواهد بود. از این رو در مقاله حاضر با استفاده از روش کیفی و راهبرد پژوهشی مطالعه موردی به این سؤال پرداخته میشود که «از منظر بازاریابی سیاسی، مشارکت سیاسی ایرانیان در دوره مشروطه چگونه رقم میخورد؟». برای دستیابی به پاسخی تحلیلی از چارچوب مطالعات بازاریابی سیاسی برای تبیین بازار سیاست بهره برده و با استفاده از مدل ذینفعان سیاسی فلیپ کاتلر و نیل کاتلر (1999)، پنج ذینفع (1)روحانیون، (2)مطبوعات، (3)بیگانگان، (4)حاکمان و (5)مردم مورد شناسایی قرار گرفت. بر این اساس روشن میشود که حاکمان دارای رویکردی سنتی و محصولمحور، مطبوعات دارای رویکردی سنتی و محصول محور و به صورت کل رویکرد فروشمحور، بیگانگان رویکرد فروش محور، مردم نیز دارای رویکرد فروش محور بوده و روحانیون طرفدار آیت الله شیخ فضل الله نوری دارای رویکرد سنتی و محصولمحور و بخش دیگر روحانیون متأثر از روشنفکران دارای رویکرد فروش محور بودند. همچنین مشارکت در عصر مشروطه برهم کنش تلاشهای ذینفعان مختلف بازار بوده است و قطعاً میزان مشارکت هرکدام از ایشان متأثر از درکشان از عملکرد و بازیگری سایر ذینفعان بوده است.
چکیده تغییرات ساختار اقتصادی طی سال های 1357-1300 همزمان با ظهور و افول اقشار اجتماعی جدیدی رخ داد و رابطه دولت و جامعه را بازتعریف کرد. در پژوهشهای موجود، این فرایند علّی یا به سطح اقتصاد تقلیل یافته یا از منظر سیاسی بررسی شده و پیوند میان ساختار اقتصادی، قشربندی اجتماعی و ماهیت دولت بهصورت منسجم تحلیل نشده است. سوال این است که تحولات ساختار اقتصادی ایران دوره پهلوی از چه مسیرهای علّی به دگرگونی قشربندی اجتماعی و تغییر در ماهیت اجتماعی دولت انجامید؟ فرض بر آن است که تغییر ساختار اقتصادی، با بازتعریف منطق انباشت و سازوکارهای تخصیص منابع، به تولید موقعیتهای قشری وابسته به دولت انجامید و از این طریق پایگاه اجتماعی دولت را دگرگون ساخت. هدف، شناسایی و تبیین مکانیسمهای علّی است که از خلال آنها مداخلات اقتصادی دولت به بازآرایی قشربندی اجتماعی و تحول ماهیت اجتماعی دولت منجر شد. پژوهش با روش کیفی ردیابی فرآیند و در چارچوب نظری تلفیقیِ رایت-گیدنز انجام شده است. یافتهها نشان میدهد که گسترش نقش دولت در سازماندهی تولید، اشتغال و توزیع منابع، مکانیسمهای مستقل بازتولید طبقاتی را تضعیف و همزمان مکانیسمهای اداری–توزیعی وابسته به دولت تقویت شد؛ فرایندی که به شکلگیری اقشار میانجی وابسته به دولت و بازتعریف معیارهای منزلت اجتماعی انجامید.نتیجتا دگرگونی ماهیت اجتماعی دولت پهلوی حاصل تغییر در مکانیسمهای اساسی رابطه اقتصاد و جامعه بود: گذار از انباشت متکی بر نیروهای اجتماعی مستقل به انباشت دولتمحور، جایگزینی بازتولید قشری مبتنی بر تولید با بازتولید اداری–نهادی، و تبدیل دولت از تنظیمکننده روابط اجتماعی به تولیدکننده مستقیم موقعیتهای قشری.
چکیده مشروطهخواهی مدرن در فرایند نهادسازی سیاسی با مسئلهای بنیادین مواجه است؛ چگونه میتوان میان کارایی نهادهای محدودکننده قدرت و مشروعیت هنجاری ارزشهای مشروطهخواهانه رابطهای پایدار برقرار کرد. مسئله اصلی این پژوهش، بازاندیشی نسبت میان عقلانیت ابزاری و عقلانیت ارزشی و تبیین نقش تعامل آنها در نهادسازی مشروطهخواهانه است. بر این اساس پرسش پژوهش حاضر آن است که چه نسبتی میان این دو نوع عقلانیت میتواند از یکسو مانع غلبه سازوکارهای صرفاً کارکردی و از سوی دیگر مانع آرمانگرایی فاقد پشتوانه نهادی شود. در پاسخ، فرضیه پژوهش بر آن است که نسبت مطلوب، نه بر تفکیک یا برتری یکی بر دیگری، بلکه بر تعامل دیالکتیکی و بازخوردی آنها استوار است؛ بهگونهای که کارایی، شرط تحقق عینی ارزشها و مشروعیت، شرط جهتدهی و پایداری کارایی نهادی باشد. این پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و به کارگیری رویکرد تطبیقی ـ تاریخی انجام شده و دادهها نیز بدین مناسبت از طریق مطالعه اسنادی و کتابخانهای گردآوری شدهاند. چارچوب نظری پژوهش با بهرهگیری از گونهشناسی عقلانیت ماکس وبر، نظریه عقلانیت ارتباطی و گفتمان عملی یورگن هابرماس و رهیافتهای نهادگرایی تاریخی، انتخاب عقلانی، جامعهشناختی و گفتمانی شکل گرفته است. یافتهها نشان میدهد که عقلانیت ابزاری، بدون پشتوانه هنجاری، به کارآمدی فاقد مشروعیت و عقلانیت ارزشی، بدون سازوکارهای نهادی مؤثر، به آرمانگرایی فاقد قابلیت تحقق میانجامد. در نتیجه این تحلیل، مقاله «مدل تعادل دیالکتیکی کارکردی» را پیشنهاد میکند که بر سه مؤلفه نهادینهشدن رویههای تفسیری مستقل، گفتمان همپوشان پیرامون ارزشهای بنیادین و درونیشدن اخلاقیات حرفهای استوار است.
چکیده در جریان «بهار عربی» موج خیزشهای مردمی جهان عرب را درنوردید. در اثر این قیامها، چهار حکومت عربی (تونس، مصر، لیبی و یمن) سرنگون شدند؛ سه حکومت (بحرین، اردن و تا حدی عربستان) با مشکلات جدی روبهرو شدند و یک حکومت (سوریه) دستخوش جنگ داخلی گشت. بقیهی دولتهای عربی باثبات بهنظر میرسند. پرسش این مقاله آن است که چرا برخی از این خیزشها موفق به سرنگونی رژیمهای حاکم شدند، در حالیکه سایرین ناکام ماندند. این پژوهش بر آن است در عینحال که عوامل بلندمدتی ریشه بروز این انقلابها بودهاند که در جریان بهار عربی بهشکل بحرانهای غیرمنتظره خود را آشکار ساختند، اما آنچه نقش تعیین کننده در سرنگونی برخی رژیمها و بقای برخی دیگر را ایفا کرد، ترکیب عوامل کوتاهمدت بودند. برای رسیدن به این پاسخ، عوامل دخیل در بروز انقلابهای مزبور در شش بخش سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، نظامی و خارجی بررسی شدهاند. روش این پژوهش مقایسهای است؛ مقایسه نظاممند تجربهی کشورهای درگیر در بحران نشان میدهد حکومتهایی که با مدیریت سیاسی خود توانستند حمایت بخش قابل ملاحظهای از مردم (حتی فقط یک اقلیت قدرتمند) را جلب کرده و نیز وفاداری بدنهی اصلی ارتش را نسبت بهخود حفظ کنند، از خطر سقوط رهایی یافتند. ممانعت حکام از شکلگیری اجماع جهانی علیه خود و بهرهگیری از تاکتیکهای مناسب در حوزهی داخلی دو نکتهی مهم در این زمینه بوده است که دولتهای عربی پس از خروج از شوک غافلگیری سقوط بن علی، بهتدریج از یکدیگر آموختند.
چکیده در مورد نسبت تکالیف دولت و حفظ محیط زیست در آموزههای حقوق عمومی دیدگاههای متنوعی مطرح است. حداقل میتوان در چارچوب وظیفه عمومی مذکور در اصل پنجاه قانون اساسی سه رویکرد تفسیری ـ تحلیلی را از همدیگر تفکیک نمود. رویکرد نخست مبتنی بر محوریت دولت در حفاظت از محیط زیست و تضمین حق بر محیط زیست سالم است (رویکرد دولتمحور)؛ رویکرد دوم از ضرورت عدم حضور دولت یا حضور حداقلی آن در امر حفاظت دفاع می نماید (رویکرد بدون دولت) و در نهایت رویکرد مشارکت که مبتنی بر انگاره همکاری میان بازیگران دولتی، غیردولتی و نیز شهروندان در امر حفاظت از محیط زیست و اجرای سیاستها است. در این مقاله سعی شده است ابعاد مختلف این امر در چارچوب نظام حقوق عمومی تحلیل گردد. فرض بنیادین این مقاله بر این مبنا استوار است که در چارچوب اصل پنجاه قانون اساسی«عمومیسازی حفاظت از محیط زیست» مستلزم همکاری و مشارکت دولت با شهروند است. لذا ابتدا رویکردهای سهگانه پیش گفته تحلیل و سپس بهعنوان نتیجه، رویکرد همکاری بحث شده است.
چکیده سیاست جنسیت در ایران معاصر نوسانهای فراوانی به خود دیده اما در مجموع تغییرات قابل ملاحظهای را در وضعیت زنان بههمراه داشته است. پرسش مقاله معطوف به عوامل سیاسی و بویژه نقش دولت در این تغییرات است. مقاله با استفاده از روش تاریخی-تطبیقی نشان میدهد که سیاست جنسیت در ایران معاصر از سه متغیر «قدرت جنبش زنان»، «گرایشهای دولت» و «مواضع دیگر نیروهای اجتماعی» متأثر بوده و در قالب سه الگوی متمایز ظاهر شده است: نخست، «الگوی محافظهکارانه» که ناشی از همزمانی ضعف جنبش زنان، دولت سنتگرا و مقاومت برخی از نیروهای محافظهکار بوده که تغییر چندانی در وضعیت زنان ایجاد نکرده است. این الگو در سالهای پیش از جنبش مشروطه (1270 تا 1284)، دهه 1320و برخی مقاطع پس از انقلاب اسلامی(1360 تا 1367) قابل مشاهده است. دوم، «الگوی اصلاحات آمرانه» که ناشی از همزمانی ضعف جنبش زنان، دولت اقتدارگرا و کاهش مقاومت نیروهای محافظهکار بوده و این الگو در سالهای 1300 تا 1320 و همچنین 1342 تا 1357 دیده میشود که باعث تغییراتی در وضعیت حقوقی زنان شد؛ اما این تغییرات از آنجا که با مشارکت جامعه زنان همراه نبود، عمق و استحکامی پیدا نکرد و دورههایی از واگشت را به همراه داشت. سوم «الگوی اصلاحات دموکراتیک» که ناشی از همزمانی جنبش زنان، دولت اصلاحگرا و توازن میان نیروهای اجتماعی نوگرا و سنتگرا بوده است. این الگو در سالهای اولیه پس از جنبش مشروطه و دو دوره موسوم به سازندگی و اصلاحات در سالهای پس از انقلاب ظاهر شد و تغییراتی نسبتاً عمیق و پایدار در وضعیت زنان به همراه داشت.
چکیده دیرزمانی یگانه راهحل پایان دادن به اختلافات میان کشورها رویارویی در میادین نبرد و گزینه نظامی بود. در بحبوحه همین جنگها مهمترین استراتژیهای نظامی متولد شدند و به کرّات در سایر نبردها نیز مورد استفاده قرار گرفتند. اما به مرور زمان دولتها دریافتند که جنگ دستاویزی بسیار پرهزینه همراه با تلفات گسترده جانی و مالی است. بنابراین استفاده از گفتگو و حل مسالمتآمیز اختلافات پای میز مذاکره در قالب دیپلماسی به طور جدی در دستور کار دولتها قرار گرفت. با این همه، هیچ یک از این راهها (استراتژی و دیپلماسی) نتوانستند به تنهایی صلح پایداری را برای دنیا به ارمغان بیاورند. در نتیجه لزوم پیدایش و اهمیت دیپلماسی نظامی بیش از پیش آشکار شد. این مقاله برآن است تا به بررسی چیستی دیپلماسی نظامی به عنوان رهیافتی نوین در تبیین مسائل راهبردی پرداخته و نقش این رهیافت را در سیاست خارجی دولتها مورد مداقه قرار دهد»؟ فرضیه اصلی آن است که «دیپلماسی نظامی، شیوه نوینی از ارائه توان نظامی، جهت دستیابی به مقاصد صلحآمیز، اجتناب از خشونت نظامی و افزایش بازدارندگی است» که از سوی دیگر به ابزاری برای نیل به اهداف سیاست خارجی بهویژه نزد قدرتهای بزرگ تبدیل شده است، بررسیهای به عمل آمده نشان میدهد که «اتخاذ چنین رویکردی سبب افزایش توانمندی کشورها در پیگیری اهداف سیاست خارجی و به تبع، افزایش قدرت و نقشآفرینی آنها در عرصه تحولات بینالمللی میشود».
چکیده دولتهای مختلف در سطح جهان اقدامات محدودکننده سنگینی را بهمنظور مقابله با شیوع ویروس کووید-19 در دستور کار قرار دادهاند؛ اقداماتی که در شرایط عادی برای مردم غیرقابل تحمل هستند. علیرغم اعتراضات مردمی در برخی از کشورها، این اقدامات محدودکننده و تدابیر غیرعادی تا بدین لحظه مورد پذیرش عموم قرار گرفتهاند. کاربست یک نظریه بهمنظور بررسی چگونگی پذیرش این اقدامات محدودکننده، هدف اصلی این پژوهش میباشد. پرسش پژوهش این است که: امنیتیکردن کروناویروس توسط مقامات ذیصلاح دولتهای مختلف چگونه بر پذیرش اقدامات محدودکننده آن دولتها توسط مردم در مواجهه با کروناویروس تأثیر میگذارد؟ فرضیه این است که «بهواسطه کنشگفتاری موفقیتآمیز «امنیتیکردن» سلامت مردم از خطر پاندمی (همهگیری) ویروسی توسط دولتهای مختلف و نیروی اجرایی نهفته در آن، زمینه فعلی تغییر نموده و مخاطب (در اینجا مردم کشورهای مختلف) متقاعد میگردد که تدابیر و تمهیدات غیرعادی نظیر تعطیلی دانشگاهها، مساجد، اماکن مقدس مذهبی، دیسکوها و کلوبهای شبانه که دولتهای مختلف آنها را در مواجهه با کروناویروس بکار میگیرند را تحمل نماید». متدولوژی این پژوهش مبتنی بر بررسی اظهارات و بیانیههای مطبوعاتی نخست وزیران بریتانیا و استرالیا و صدراعظم آلمان میباشد. بهواسطه بررسی اظهارات این سه مقام دولتی، عناصر اصلی و شرایط تسهیلکننده کنش گفتاری امنیتیکردن کروناویروس مورد تدقیق قرار میگیرد که بههمین دلیل میتوان روش پژوهش را کیفی ذکر نمود. روش گردآوری دادهها استفاده از تارنماهای معتبر و رسمی میباشد. ضمناً این نکته مفروض گرفته میشود در تمامی کشورهایی که اقدامات محدودکننده در مقابله با پاندمی کووید- 19 اعمال میگردد مشابه فرآیندی که این سه مقام دولتی در امنیتیکردن کروناویروس و اعمال محدودیتهای شدید بهکار میگیرند، تکرار میگردد.
چکیده آیت الله سید علی خامنه ای به عنوان رهبر جامعه ایران در خصوص پیشبرد آرمانهای انقلاب اسلامی، دولت اسلامی را مهمترین و سومین مرحله از فرآیند پنج مرحلهای پیشرفت و دستیابی به تمدن اسلامی می دانند؛ البته ایشان معتقدند که به رغم تلاش های صورت گرفته، تاکنون دولت اسلامی در معنای حقیقی خود محقق نشده است. به همین منظور این مقاله به دنبال این است که به تبیین دیدگاه آیتالله خامنهای در خصوص مبانی و شاخصهای دولت اسلامی بپردازد؛ زیرا از یک سو اندیشههای ایشان به عنوان یکی از تاثیرگذارترین صاحبنظران مسلمان شیعه میتواند الگوی نظری و عملی فعالیت دولت اسلامی باشد و از سوی دیگر ایشان، رهبری جامعه ایران را عهدهدار هستند و نظرات ایشان، نسبت به هر فرد دیگری میتواند در امور مربوط به دولت تاثیرگذار باشد. بر این اساس، مقاله پیش رو، با روش تحلیل محتوای کیفی به دنبال پاسخگویی به این پرسش است که از منظر آیتالله خامنهای، مبانی و شاخصهای دولت اسلامی چگونه ترسیم شده است؟ یافتههای این پژوهش نشان داد که مبانی دولت اسلامی از منظر ایشان بر اسلامی بودن تاکید دارد که از سه رکن اسلام سیاسی، ضرورت زندگی اجتماعی و تحقق حیات طیبه تشکیل شده است. همچنین شکلگیری دولت اسلامی در سایه شاخصهایی نظیر جهتگیری ارزشی-اعتقادی، حفظ هویت اسلامی، پایبندی به موازین مردمسالاری دینی، خدمتگزاری، عدالت محوری، قانونگرای، علم محوری، خردگرایی، ظلم ستیزی و سلامت اقتصادی با الگوگیری از دولت نبوی و علوی تحقق می یابد.
چکیده چکیده تحولات حقوق بینالملل مدرن به ظهور بازیگران جدیدی در جامعهی بینالمللی انجامیده که هر یک بهنوعی در عرصهی بینالمللی ایفای نقش میکنند. با این وصف، هرچند دولتها همچنان در قامت تابع اولیه و اصلی حقوق بینالملل در عرصههای مختلفِ هنجارسازی و تبعیت از قواعد و اصول حقوق بینالملل خودنمایی میکنند؛ اما ظهور کنشگران غیردولتی در عرصهی بینالمللی نیز منشا تحولاتی جدی در سطوح مختلف حقوق بینالملل شده است. این تحولات گاه زمینهساز تشتت و ابهام در نقش و جایگاه بازیگران و تعیین قلمرو حقوق و تعهداتشان در صحنهی بینالمللی است. ظهور «دولت اسلامی عراق و شام» و یا به اصطلاح «داعش» در صحنهی بینالمللی نیز از این امر مستثنی نیست. ظهور داعش و اقدامات خشونتباری که تحت لوای دولتی اسلامی در عراق و سوریه انجام میدهد، با واکنشهای جدی در جامعهی بینالمللی همراه شده و این پرسش جدی را در اذهان برانگیخته است که ماهیت داعش در حقوق بینالملل معاصر چیست و نقش و جایگاه آن در صحنهی بینالمللی چگونه قابل تعریف است؟ در این مقاله، با تحلیل ماهیت داعش و رویهی بینالمللی نتیجه گرفته میشود که داعش فاقد برخی معیارهای ضروری برای تشکیل دولت است و صرفاً بازیگری غیردولتی است.
چکیده نویسنده با طرح «هیدروکربُنیسم» بهمثابه رهیافتی جایگزین برای «رانتیِریسم»، بر آن است که«سنّت، نفت و شبه بازار»، کلّیتی یکپارچه و منبع اصلی گذارِ جوامع نفتی خاورمیانه از «شیوهی تولید هیدرولیکِ» پیشاسرمایهداری به یک«شیوهی تولید هیدروکربنی» در قرن بیستم بوده است. وی، وحدت دائمی سنّت، نفت و شبه بازار را گونهای «وضع طبیعی خاورمیانهای» فرض میکند که زمینهساز تأسیس یک «تکنوکراسی رفاهی» در این جوامع نفتی بوده و نخبگان قدرت از این نوع تکنوکراسی برای خرید مداوم کالاهای سیاسی از بازارهای اجتماعی و بهتبع آن، دستکاری مستمر «درآمد، مصرف و زندگی سیاسی» استفاده میکنند. نویسنده، نتیجهی این وضع طبیعیِ خاورمیانهای را «بیسوژگی» و غایت آن را حلّ مداوم «معمّای بازتولید» پارادایمهای قدرت مستقر در این جوامع میداند. امّا بهزعم وی، حلّ دائم معمّای بازتولید بیش از هر چیز به «فاکتور ایکس اجتماعی» بستگی دارد و تکنوکراسی رفاهی بهدلیل ناتوانی در خلق مداوم این فاکتور، بهتدریج باعث زوال همهی اَشکال سرمایه و در نهایت، افول «رشد اقتصادیِ باثبات همراه با توسعه سیاسی ریشهدار» میشود. بهزعم نویسنده، حرکت بهسوی نوعی «قرارداد اجتماعی خاورمیانهای» و تأسیس یک «لویاتان مالیاتی»، پیش شرطِ عبور هرچند کُند، دشوار و پیچیدهی این جوامع، از وضع طبیعی خاص خویش به وضع اجتماعی خاص خود است.